وبلاگ فرهنگي، علمی،ادبی، آموزشی (سرباز.ایرانشهر) به اين وبلاگ خوش آمدید.
| ||
|
زندگی سخت ساده است! خطر کن! وارد بازی شو! چه چیزی را از دست میدهی؟ با دست های تهی آمده ایم، و با دست های تهی خواهیم رفت. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم و فرصت به پایان خواهد رسید.. آری! اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است جرات کنید راست و حقیقی باشید، جرات کنید زشت باشید اگر موسیقی بد را دوست دارید رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان دهید این بزک تهوع انگیز دورویی و دوپهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشویید.. /ژان کریستف/رومن لومان
°°°°°°°°°°°°°°°°° وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه °°°°°°°°°°°°°°°°° فقیر برای سیر کردن شکمش در عذاب است °°°°°°°°°°°°°°°°° بهترین آدمهای زندگی شما آنهایی هستند °°°°°°°°°°°°°°°°° برای هر مشکلی راهی است هر چند کوتاه
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢﻭقتی ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ... ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ !! ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ... ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ... ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ... ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ... ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!! ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ... پسر : چه می نویسی پدرجان؟ پدر: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. ميخواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. و سر انجام پنجمين صفت مداد:
سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم… چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید دومی بدخط بود بر سرش داد زدم… سومی می لرزید… خوب، گیر آوردم !!! دفتر مشق حسن گم شده این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید… ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” ” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند” ” ما نوشتیم آقا بازکن دستت را… چون نگاهش کردم ناله سختی کرد… گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد… ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزند شکوه ای یا گله ای، پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ به زمین افتاد بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک… لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را… نه کنم تنبیهی گرهی بگشایم با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله ش زندگی کند . دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند .اما دستان لرزان پدر بزرگ و ضعف جسمانیش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت ... نخود فرنگی ها از توی قاشق قل می خوردند و روی زمین می ریختند یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن روی زمین می ریخت پسر و عروسش از آن همه ریخت وپاش کلافه شده بودند. پسر گفت باید فکری برای پدر کرد به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام .. پس زن و شوهر برای پیرمرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند ... در آنجا پیرمرد تنها یی غذایش را می خورد در حالیکه سایر اعضای خانواده سر میز از غذا خوردنشان لذت می بردند. از انجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند. گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است . اما چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود. که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند اما کودک چهارساله شان در سکوت شاهد تمام رفتارها بود . یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دیدکه روی زمین ریخته بود . پس با مهربانی از او پرسید چی میسازی پسر عزیزم ؟ پسرک با ملایمت جواب داد یک کاسه ی چوبی تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم ؟،بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.... به گورستان گذر کردم کم و بیش/بدیدم حال دولتمند و درویش/نه درویشی به خاکی بی کفن ماند/نه دولتمند برد از یک کفن بیش/خاک شد هر که در این خاک زیست/خاک چه داند که در این خاک کیست/سر انجام که باید از این خاک رفت/خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت. اگر میدانستید، یک محکوم به مرگ، چقدر در آرزوی بازگشت به زندگی است، آنگاه قدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و بدخلقی میگذرانید، میدانستید.
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه/وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه/پر کن قدح باده که معلوم نیست/کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه. بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز… بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟! دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد. گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود(
انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند . حتی زمانی که اشک در چشمانشان حلقه می زند همچنان با لبخندی روی لب می گویند "من خوب هستم" غـم را خـدا نـیـافـریـد ، انـسـان آفـریـد . امـا انـسـان ها ، زشـتـی هـا را خـلـق کـردند و امـروز پـژواک گـذشـتـه خـویـش را مـلاقـات مـی کـنـنـد.بـه اعـتـقـاد خدا رو به خـاطـر پـاکـی و زیـبـائـیـهـاش بـپـرسـت نـه بـرای مـنـافـعـت و آخر این که در برابر مخلوقات زنده خدا ( انسان – حـیـوان – گیاه ) احساس مسـئـولیت کن و اگه میـتـونی پشت و پناهـشون باش و بدون که همه اونها شدیدا تشنه محبت تو هستند. بت های قلبت رو بشکن بنام پاک خدا بت های همیشگی قلبت رو بشکن میدونی تعریف کلی بت چیه : بت هر چیزی است که به جای خدا اون رو در مـدیـریـت دنـیـا مـوثـر بـدونی و لحظه ای یا بیشتر فکر میکنی کاری ازدستش بر میاد. مانند: زن بیوه ای که شوهرش مرده بود در افکار خود به تنها پسرش می گفت تویی که در آینده ناجی منی جمله ای که مادر گفت تنها شایسته خدا بود بـت مـادر در سن نوزده سـالگی بـا موتور تصادف کرد و مـُرد مـادر از هـمـه جـا نـا امـیـد بـه خـدا روی آورد و گـفـت : نـاجـی مـن بـاش در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست، تئوري شن مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن» مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود. یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟ قاچاقچی میگوید : دوچرخه! بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند. سکه ها همیشه صدا دارند اما اسکناس ها بیصدا پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود بیشتر آرام و بیصدا باشید . . . زنها هرگز نمیگویند تو را دوست دارم ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری بدان که درون آنها جای گرفته ای . . .
هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند. رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند. درختان میوه خود را نمی خورند. خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند. ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند. گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد. نتیجه : زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . . در فرهنگ ژاپنی مفهومی به اسم گناه وجود ندارد و مردم با این مفهوم هیچگونه آشنایی ندارند ... تنها مفهوم بازدارنده در آنجا شرمندگیه و واسه همینه که اگرکسی که به درستی کارش رو انجام نمیده پیش مردم شرمنده میشه حتی ممکنه به راحتی دست به خودکشی بزنه چون دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره ... شرمندگی یک مفهوم زمینیه و گناه مفهومی آسمانی... شرمندگی میان شما و مردم اطرافتون هست که همیشه می بینیشون ولی گناه بین شما و خداییست که هرگز اون رو ندیدید........ بعد از آنکه خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.! چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیلزده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سجده میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این از شما مراقبت کنیم. چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر ۱۵ دانش آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یه ال سی دی ۳۲ اینچی داشت. وزیر آموش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را. چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوانها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر منطقی و بشر دوستانه. همچنین سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل میدهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است. برای بالا رفتن فرهنگ یک ملت و جامعه، هر کسی باید اول از خودش شروع کنه!!!
خودت رو دوست داشته باش. برای خودت دعا کن! نه تو می مانی و نه اندوه سهراب
آنچه راكه دوست داريم همان ميبينيم! مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند . اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند . همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم همه کسانی که با تو میخندند دوستان تو نیستند. ضرب المثل آلمانی همه محبتت را به پای دوستت بريز ولی همه اسرارت را در اختيار او نگذار. حضرت علی (ع ركني آیا میدانستید که تنها غذائی که خراب نمی شود عسل است ـ آیا میدانستید که پلک زدن زنان دو برار پللک زدن مردان است ـ آیا میدانستید که قدیمترین بنا در شمال توکیو است پنجصد هزار سال قدمت دارد ـ آیا میدانستید که حلزون می تواند تا سه سال بخوابد ـ آیا میدانستید که زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه ایستاده می شود آیا میدانستید که خوک ها به لحاظ فیزیک بدن قادر به دیدن آسمان نیستند ـ آیا میدانستید که مقاوم ترین ماهیچه در بدن ، زبان است ـ آیا میدانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود ـ آیا میدانستید که در هر قطره آب 3300 ملیون اتم وجود دارد ـ آیا میدانستید که تجربه نشان داده است که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگذارد .خداوند از انسان چه می خواهد؟!... شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند ! استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟ شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟ شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد. استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟ شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم . استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟ شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم! استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟! شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود! استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش! همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی. تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری . خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد! او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!
*به نور نگاه كن ، سايه ها پشت سرت خواهند بود. ارسالي از: ركني - احمدآباد مورچه و سلیمان نبی (ع) روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت. مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم." "وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟" مورچه گفت آری او می گوید : --و چون انسان را نعمت بخشيم روى برتابد و خود را كنار كشد و چون آسيبى بدو رسد دست به دعاى فراوان بردارد قران كريم میدانید...؟ *پوست بادام هندي داراي روغني است که براي پوست بسيار آزاردهنده است *پرطرفدارترين تنقلات در آمريکا، چيپس است *کوکاکولا اولين نوشيدني است که در فضا مصرف شد *هر ۲۸گرم شکلات شيري حاوي ۶ميلي گرم کافئين است *افراد سيگاري نسبت به غير سيگاريها، قند بيشتري مصرف ميکنند *باکتري عامل پوسيدگي دندان، آکنه، سل و جذام از طريق مصرف بادام هندي قابل درمان است *در جهان مرگ و مير افراد به علت افتادن نارگيل روي سر نسبت به حمله کوسه به انسان بيشتر است. سالانه حدود ۱۵۰نفر بر اثر اين حادثه جان خود را از دست ميدهند *هر درخت قهوه، سالانه حدود نيم کيلو گرم قهوه توليد ميکند *گاهي از عسل براي تهيه مخلوط ضديخ استفاده ميشود *با قراردادن کاسه حاوي سرکه سيب در قسمتهاي مختلف خانه، ميتوان بوي نامطبوع را از بين برد بایدش نالیدن ... از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟ زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...
به هيچ عنوان تلفن محل كار يا همراهتان را براي تماس گرفتن در اختيار كسي كه نميشناسيد قرار ندهيد. لطفا به ادامه مطلب برويد. ادامه مطلب آنقدر شکست خوردن را تجربه کنیدتا راه شکست دادن را بیاموزید. خدا زمین را مدور آفریدتا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی. از تمام داشته هایت که به آن می بالی خدا را جدا کن بعد ببین چی داری ؟ به همه کمبودهایت که از آن می نالی خدا را بیفزا و ببین دیگرچه کم داری. * اولین قدم مثبتی که برداریداین است که منفی نباشید. *کسی که به پشتکار خود اعتماد دارد،ارزشی برای شانس قائل نیست. *امید در درون کسی که هنوز راهی برای خویش برنگزیده جای نمی گیرد. *دروغ مثل برف است هرچه آن را بغلتانند بزرگتر می شود. *دشوارترین قدم همان قدم اول است. *دوستان را در خلوت توبیخ کن ودرملاء عام تحسین. امروز ، فقط امروز چون صبح کردی، منتظر شام مباش؛ گویا فقط امروز زندگی خواهی کرد، نه دیروزی که با خوب و بدش تمام شده و نه فردایی که هنوز نیامده است. امروز فقط روز توست؛ عمر تو، فقط یک روز است؛ پس ذهن و خاطرت را فقط به زندگی امروز معطوف بدار؛ گویا امروز بدنیا آمده ای و امروز خواهی مرد. اگر چنین باشی، دیگر زندگی تو در میان خاطرات تلخ و اندوه و ناراحتی گذشته و میان توقع آینده و شبح ترسناک و خیزش وحشتناک آن از هم نخواهد پاشید. توجه و تلاش و ابتکار خود را فقط صرف امروز بگردان. پس امروز باید نمازی درست و خاشعانه بخوانی و با تدبر، قرآن را تلاوت کنی؛ با حضور دل به ذکر بپردازی، کارها را سنجیده انجام دهی، اخلاقی زیبا ارائه نمایی، به بهره و قسمت خویش راضی باشی، به ظاهر خود توجه نمایی و به جسم و تن خویش اهتمام بورزی و به دیگران فایده برسانی. آیا میدانستید که کوتاهترین جنگ در تاریخ ۱۸۹۶ بین نازی ها و انگلستان رخ داد که ۳۸ دقیقه طول کشید ؟آیا میدانستید که کلمه google از واژه googol به معنای "عدد یک به همراه 100 صفر" برگرفته شده است ؟آیا میدانستید که رنگ آبی خاصیت آرام بخشی دارد. باعث میشود مغز هورمونهای آرام بخش ترشح کند ؟آیا میدانستید که 10درصد از درآمد دولت روسیه از فروش ودکا تامین می شود ؟آیا میدانستید که ٣٠٠٠ سال قبل مصریان بطور متوسط ٣٠ سال عمر میکردند .؟آیا میدانستید که مردمک چشم هنگام تماشای چیزی خوشایند تا 45درصد بازتر میشود ؟آیا میدانستید که خفاشها هنگام خروج از غار همیشه به سمت چپ دور میزنند ؟چندنكته مهم در زندگی بقراط مي گويد: كم كردن چيزهاي مضر و زيانبار، بهتر از زياد استفاده كردن از چيزهاي سودمند است. و نيز مي گويد: با دوري كردن از تنبلي و خستگي و با پرهيز از پرخوري همواره تندرست باشيد. يكي از حكما مي گويد: هركس، مي خواهد سالم و تندرست باشد، غذاي خوب بخورد و زماني سراغ غذا برود كه خوب گرسنه شد و پس ازآنكه خوب تشنه گرديد، آب بنوشد. معمولاً آب كم بنوشد و بعد از ناهار استراحت كند و پس از شام اندكي قدم بزند و تا دستشويي نرفته، نخوابد. بعد از صرف غذا، از رفتن به حمام بپرهيزد. در تابستان يكبار به حمام رفتن بهتر از ده بار حمام گرفتن در زمستان است. حارث مي گويد: هركس دوست دارد، عمر طولاني كند، بايد صبحانه را صبح زود ميل نمايد، زود شام بخورد، لباس سبك بپوشد و كمتر با زنانآميزش كند. افلاطون مي گويد: پنج چيز، بدن را ضعيف مي كند و چه بسا سبب نابودي آن مي گردد: فقر، جدايي از دوستان، اندوه و ناراحتي، عدم پذيرش خيرخواهي و نصيحت و خنديدن جاهلان و نادانان به عقلا و خردمندان. يكي ديگر از سخنان جامع و پرمعناي بقراط، اين است كه مي گويد: زياده روي در هر چيزي، دشمن طبع و سرشت است. به جالينوس گفته شد: تو چرا مريض نمي شوي؟ گفت: چون من، دو غذاي نامرغوب را با هم نمي خورم و هيچ خوراكي را با خوراك ديگر مخلوط نمي كنم و غذاي آزاردهنده را در معده نگه نمي دارم. چهار چيز، بدن را بيمار مي كند: زياد حرف زدن، زياد خوابيدن، زياد خوردن و زيادآميزش كردن. حرف زياد، مخ و حافظه انسان را كم و ضعيف مي كند و خيلي زود انسان را پير مي نمايد. خواب زياد، چهره را زرد، دل را كور و چشمها را برآمده و پرباد مي نمايد و انسان را تنبل مي كند و بيماريهاي سختي را پديد مي آورد. آميزش زياد، بدن را ضعيف و رطوبت بدن را كم و اعصاب را سست مي نمايد و ضرر آن،تمام بدن را فرا مي گيرد و بيش از همه، اعصاب را ضعيف مي كند و در نتيجه اثرات نامناسبي بر روح مي گذارد. چها رچيز، بدن را از بين مي برد: فكرو خيال، غم و اندوه، گرسنگي و بيخوابي. چهارچيز، انسان را شاد مي كند: نگاه كردن به سبزيها و آب روان و ميوه ها و نيز نگريستن به محبوب. «ما، شامگاه به آن چهره ها نگاه كرديم؛ پس ارواح، از زيبايي آنچه ديدند، روشن گرديدند». چهار چيز، بينايي را ضعيف مي كند: پابرهنه راه رفتن، صبح و شام باانسانهاي كينه توز و سبك سر روبرو شدن، گريه زياد و زياد به خط ريز نگاه كردن. چهار چيز، بدن را قوي مي كند: پوشيدن لباس نرم، حمام با آب ولرم، خوردن شيريني و غذاهاي پرچرب، بوييدن گلهاي خوشبو و چيزهاي معطر. چهار چيز، چهره را خشك مي كند و زيبايي آن را از بين مي برد: دروغ گفتن، بي حيايي و گستاخي، از روي ناداني زياد سؤال كردن، فساد زياد. چهار چيز، باعث دشمني و تنفر مي شود: تكبر، حسادت، دروغ گفتن، سخن چيني. چهار چيز، رزق و روزي را فراهم مي كنند: عبادت شب، استغفار زياد در سحرگاهان، صدقه دادن و ذكر خدا در صبح و شام. «به شب گفتم: اي كسي كه اخبار و اسرارت پنهان است! آيا در دل خود رازي داري»؟ «گفت: من در زندگيم هيچ رازي چون سخن دوستان در سحرگاهان نديده ام». چهار چيز، مانع روزي مي گردند: خواب صبح، كم نماز خواندن، تنبلي كردن و خيانت. چهار چيز، براي ذهن و حافظه زيانبارند: هميشه ميوه ترش خوردن، به پشت سرخوابيدن، غم و اندوه. چهارچيز، فهم و ذكاوت را بيشتر مي كنند: آسودگي خاطر، پرهيز از پرخوري، استفاده از غذاهاي شيرين و غذاهاي پرچرب و خالي كردن شكم. * يك پيش بيني غلط باعث يك برنامه ريزي غلط مي شود. * انسان با دوچشم و يك زبان متولد مي شود ،يعني دو بار ببيند و يك بار سخن بگويد. * هرچه انتظار كمتري از دنيا داشته باشي ، كمتر دچار ياس و نوميدي مي شوي. * احترام را بايد در خانه آموخت ،در مدرسه تمرين و در جامعه كامل كرد. * روزگار نسبت به كسي كه بداند وقت خود را چگونه صرف مي كند فوق العاده مهربان است. رهنمون 2 آیا میدانستید که شهر استانبول در کشور ترکیه تنها شهر جهان است که در دو قاره مختلف قرار گرفته است ؟ آیا میدانستید که احتمال ابتلا به کمر درد در افراد سیگاری دو برابر افراد غیر سیگاری است ؟ آیا میدانستید که برزگترین کارفرمای جهان سامانه راه آهن کشور هند با بیش از 1.6 میلیون نفر کارمند می باشد ؟ آیا میدانستید که اندازه چشمها درانسانها از بدو تولد تاانتها تغییر نمیکند اما رشد بینی وگوشها هیچگاه متوقف نمیشوند؟ آیا میدانستید که تقریباً بیش از 1300 گونه عقرب وجود دارد که تنها 25 گونه از آنها مرگبار می باشند ؟ آیا میدانستید که کم خوابی میتواند سیستم ایمنی بدن شما را ضعیف نموده و قابلیت مقابله با عفونتها را کاهش دهد ؟ آیا میدانستید که اگر تمام رگ های خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا ۹۷ هزار کیلومتر می شود ؟ آیا میدانستید که یک درخت زیتون تا 1500 سال عمر می کند ؟ آیا میدانستید که "کانادا" واژه ایست هندی و به معنای "روستای بزرگ" است ؟ آیا میدانستید که 11درصد از مردم دنیا چپ دست هستند ؟ ده نكته برتر 1- مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن دست مادرت را ببوس. 2- اگر کسی تورا پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. 3- هیچوفت به کسی که غم سنگینی دارد نگو"می دانم چه حالی داری" چون در واقع نمی دانی. 4- یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس واقبال است. 5- هیچ وقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است خودش این را می داند. 6- از صمیم فلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. 7- وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواهی جوابش بدهی ،لبخند بزن وبگو"برای چه می خواهی بدانید؟" 8- در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن. 9- هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. 10-هیچ وقت پایان فیلم ها وکتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن گاهی لازم است… که... لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟! لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟! لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان را بیخیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی .
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟! زیبائی در فراتر رفتن از روزمره گیهاست وقتی دائم می گوئی که کار داری هرگز از کار کردن رهایی پیدا نمی کنی وقتی دائم می گوئی وقت ندارم هرگز وقت آزاد پیدا نمی کنی وقتی دائم می گوئی این کار را فردا انجام خواهم داد هرگز آن فردا فرا نمی رسد
برای کسانی گریه می کنیم که برای ما ارزشی قائل نیستند و ما نگران کسانی هستیم که هرگز بخاطر ما اشکی نمی ریزند این حقیقت زندگی است. عجیب است، ولی واقعی حال که حقیقت را دانستی بدان که هرگز برای دگرگون شدن دیر نیست گنجشک به خداوند گفت : لانه کوچکی داشتم لانه خستگی وسرپناه بی کسیم بود، طوفان تو بی هنگام وزید وآن را از من گرفت،کجای دنیای بزرگ وپهناور تورا گرفته بود ؟ چگونه جذاب وتاثیر گذار باشیم -کمتر حرف بزنیم. -قبل از حرف زدن فکر کنیم. -با صدای بلند نخندیم. -خنده رو باشیم. -در امور دیگران دخالت نکنیم. -شوخ طبع باشیم ولی بسیار کم شوخی کنیم. - خودمان باشیم وادای کسی را در نیاوریم. - به وضع ظاهری خود برسیم. - سکوت را تمرین کنیم. - به خود ودیگران احترام بگذاریم. - در رفتار وکلام قاطعیت داشته باشيم. -مراقب امیال وغرایض شخصی خود باشیم
عذر خواهی
داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!” عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد. گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید. اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود میداشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند
|
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |